۲۸ مرداد ۱۳۹۱

نوشتن بوی خوشی داشت. هم بوی خوشی داشت، هم حال خوشی. مثل وقت عاشق‌شدن بود. دلم از جا کنده می‌شد و تا آخرین کلمه تاپ‌تاپ می‌کرد.
عاشق‌شدن و نوشتن هر دو حال خوبی است. از نو زنده می‌شوی و از نو همه‌چیز را شروع می‌کنی.

۱۸ آبان ۱۳۹۰

تخم‌مرغ تموم شده و نمی‌تونم کوکوسبزی درست کنم.
هنگ کردم.

فردا دیر است

دارم به برنامه‌ی تازه برای روزهای زندگی فکر می‌کنم.
کار نوشتنکی احمقانه‌م رو تا آخر همین هفته باید تموم کنم. از فردا هر روز 7 صبح بیدار شم و یک ساعت وقت بذارم برای کارهای جذابِ شروع یک روز قشنگ: دست و صورتم رو بشورم، کتری رو آب کنم و بذارم روی گاز، در صورت امکان نون تازه بگیرم (یا بگیری)، کره و مربا و کره‌ی بادوم‌زمینی و شکلات صبحانه رو بچینم روی میز. وسایل کارم رو بذارم توی کیفم. لباس‌هامون رو بپوشیم. بعد صبحانه بخوریم ویخچالی‌ها رو بذاریم تو یخچال و شستنی‌ها رو بذاریم توی ظرفشویی و روشون آب ببندیم. بعد خوراکی‌های روزمون رو بذاریم تو کیف‌مون و بریم پی کارمون.
کارمون رو که به موقع و به اندازه انجام دادیم، برگردیم خونه.
تو خونه هم یه سری کار مهم دارم: کتاب دارم برای خوندن. درس هم هست که هر شب باید خونده بشه. شام باید درست بشه و البته یه سالاد جذاب و خوش‌مزه. خونه باید مرتب باشه (یا بشه). چای تا لحظه‌ی خواب باید آماده باشه با توت و شکلات و خرده‌خوراکی‌های شیرین. آجیل هم باید بخرم که قوی‌تر بشیم. یه شب‌هایی باید فیلم ببینیم. باید یعنی حتما و بی برو برگرد.
شب‌ها خوبه که به موقع بخوابیم تا صبح‌ها خوشحال و خندون بیدار بشیم.
فکر کنم همین لحظه برای شروع بد نباشه.

۰۶ مهر ۱۳۸۹

مینیاتور

خاک گوجه‌های ریز (مینیاتوری) را می‌گیرند و در ظرف‌های دویست گرمی می‌ریزند و قیمت می‌زنند هزاروپانصد تومان.
امروز رفته بودم بازار میوه و تره‌بار محله‌مان. گوجه‌های ریز را مثل باقی محصولات ریخته بودند توی جعبه و گذاشته بودند کنار گوجه‌های پیش‌کسوت. پرسیدم چنده؟ گفت هم‌قیمت گوجه‌های دیگر. یعنی کیلویی پانصدوسی تومان. پلاستیک برداشتم و نیم‌کیلو سوا کردم. خیار و کدو و هویج هم برایم کشیدند. سر جمع شد دوهزارونهصد تومان.

۰۵ مهر ۱۳۸۹

قصه‌ای از هزارویک شب

می‌خواستم بروم «اگر». خودم را رساندم هفت‌تیر تا چارصد تومان بدهم و با خطی‌های هفت‌تیر ـ انفلاب بروم آن حوالی. هوا ابری و تیره بود. عینک آفتابی‌ام را دادم بالای سرم و ایستادم توی صف. گذشت؛ پنج و ده و پانزده دقیقه. یک تاکسی هم نیامد. آمد ها، اما طمع پانصدی نگذاشت توی خط، مسافر بزند. سربه‌زیر از صف خارج شدم و پریدم میان مسافران آواره. تاکسی‌ها کمتر می‌شدند و مسافرها زیادتر. هیچ‌کس هم مسیرش انقلاب نبود. اینجا هم دقایقی چند گذشت تا یک پیکان سفید آمد و چاهار نفر سوار شدیم. تا آمدبم مانتو و کتمان را از زیر همدیگر بیرون بکشیم، پیکان پیچید توی ایرانشهر. «آه... دیگر به شانزده آذر نخواهم رسید.» خیابان را تا انتها رفت و رسید به ترافیک میدان فردوسی، که غرغر آقای سمت چپی‌ام شروع شد. راست هم می‌گفت که طریق هقت‌تیر به انقلاب از ولیعصر و بلوار کشاورز می‌گذرد. یکی او گفت و یکی راننده، تا سر و صدایشان بالا رفت. من و خانم دست راستی هم یک به هم نگاه می‌کردیم و یک نگاه به ترافیک دور و بر. اینجا بود که شهرزاد قصه‌گو (از نوع مذکر) از صندلی جلو رخ نشان داد و داستانش را این‌طور شروع کرد:
«من از شما دنیادیده‌تر ام و از کارهای همین دنیا یاد گرفتم موقع افتادن تو مسیرهای ناخواسته، فقط صبر کنم...» و برای عبرت حضار قصه‌ی جا ماندن از اتوبوس و تصادف کامیون با اتوبوس و کشته شدن همه‌ی مسافران و جان‌به‌دربردن خودش را تعریف کرد. جذاب هم تعریف کرد. عمدی بود به گمانم. می‌خواست طرفین دعوا را جذب خودش کند تا سانحه‌ی مشابه برای پیکان اتفاق نبفتد. داستانش که روبه‌روی سینما بهمن تمام شد، آقای سمت چپی بسیار از او تشکر کرد و کرایه را به راننده داد و گفت «ولی من هنوز هم می‌گم از اون مسیر زودتر می‌رسیدیم.»

۳۱ شهریور ۱۳۸۹

نخود، نخود...

توي مهماني بوديم. موبايلم را به‌ش نشان دادم و گفتم «اين عكس رو ببين». هنوز به عكس مسلط نشده بود كه گفت «آره... اينو قبلا ديده‌م. توي يه وبلاگ ديدمش.» پرسيدم «كجا؟ توي وبلاگ؟» اسم را كه داشت توي دهانش مي‌چرخاند تا صحيحش را بگويد، خودم گفتم. تأييد كرد. گفت يكي قبلا نشانش داده. قبلا يعني دو سه سال پيش.
رفتم به دو سه سال پيش. رفتم به صفحه‌ي نخودي‌رنگ. رفتم به پشت صفحه و پشت صحنه و پشت امروز...

۳۰ شهریور ۱۳۸۹

بپيونديد

اي كتاب‌خوان‌ها،
برويد عضو كلوپ خوانندگان نشر چشمه بشوبد. برويد توي فروشگاه، بگوييد «يه برگه‌ي عضويت كلوپ بده من پر كنم.» پر كه كرديد، پسش بدهيد. از دفعه‌ي بعد كه مي‌رويد فروشگاه، كتاب كه خريديد و پول كه داديد، قبض را از صندوقدار بگيريد و شماره‌ي موبايتان را رويش بنويسيد و بيندازيد توي صندوقي كه روي ميز نشريات گذاشته‌اند؛ يك صندوق شيشه‌اي كوچك پر از قبض. با اين كار پنج درصد از خريدتان را ريخته‌ايد توي قلكتان. موجودي قلك را هر ماه به اي‌ميلتان مي‌فرستند. كم‌كم زياد مي‌شود. بعد يك روز مي‌رويد چشمه، يك كتاب برمي‌داريد، قيمتش شش هزار تومان. چون ممكن است آن روز جيبتان كمي تنگ شده باشد، به صندوقدار مي‌گوييد «مي‌خوام از امتيازهام استفاده كنم.» بعد توي دفتر امتيازها را امضا مي‌كنيد و كتاب را مي‌زنيد زير بغل‌تان و مي‌رويد پي زندگي‌تان. مجاني.

شكم

از سر كار كه برمي‌گرديم، ذوق آشپزي دارم. از صبحش دو تا مجله‌ي آشپزي ورق زده‌ام و غذاي امشب را انتخاب كرده‌ام. توي ذهنم همه‌ي اجزاي غذا را گوش تا گوش بشقاب چيده‌ام. نقص ندارد. اما توي بشقاب واقعي پوست سيب‌زميني‌ها سياه شده و تويشان سفت است. لوبياها هم به اندازه‌ي كافي بخارپز نشده‌اند. فقط هويج و كدو وظيفه‌شان را به خوبي انجام داده‌اند.
ناراحتم. اشك توي چشم‌هام جمع شده. او به‌م روحيه مي‌دهد. مي‌گويد «اگر مدت پخت را اين‌قدر بيشتر مي‌كردي، كامل مي‌پخت. دفعه‌ي بعد.» من اما بيشتر از اينكه ناراحت غذاي نپخته‌ي امشب باشم، گرسنه‌ام.

۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۹

میهن

خیلی وقت است ننوشته‌ام. باید دوباره شروع کنم. هر چه پیش آید، آید دیگه...
مثلا از فالوده‌ای که دیشب خوردی بنویسم یا از بستنی ـ فالوده‌ی میهن که محصول جدید است و خوردنش آسانتر از فالوده با قاشق. تازه دست‌های آدم نوچ هم نمی‌شود. از همین‌ها باید بنویسم. یعنی از همین‌ها بنویسم بهتر است. از این چیزهای ساده و دم‌دستی چیزهای بهتری درمی‌آید. لذت در همین‌هاست.
می‌نویسم. از فالوده‌های زندگی می‌نویسم.