۳۱ شهریور ۱۳۸۹

نخود، نخود...

توي مهماني بوديم. موبايلم را به‌ش نشان دادم و گفتم «اين عكس رو ببين». هنوز به عكس مسلط نشده بود كه گفت «آره... اينو قبلا ديده‌م. توي يه وبلاگ ديدمش.» پرسيدم «كجا؟ توي وبلاگ؟» اسم را كه داشت توي دهانش مي‌چرخاند تا صحيحش را بگويد، خودم گفتم. تأييد كرد. گفت يكي قبلا نشانش داده. قبلا يعني دو سه سال پيش.
رفتم به دو سه سال پيش. رفتم به صفحه‌ي نخودي‌رنگ. رفتم به پشت صفحه و پشت صحنه و پشت امروز...

۳۰ شهریور ۱۳۸۹

بپيونديد

اي كتاب‌خوان‌ها،
برويد عضو كلوپ خوانندگان نشر چشمه بشوبد. برويد توي فروشگاه، بگوييد «يه برگه‌ي عضويت كلوپ بده من پر كنم.» پر كه كرديد، پسش بدهيد. از دفعه‌ي بعد كه مي‌رويد فروشگاه، كتاب كه خريديد و پول كه داديد، قبض را از صندوقدار بگيريد و شماره‌ي موبايتان را رويش بنويسيد و بيندازيد توي صندوقي كه روي ميز نشريات گذاشته‌اند؛ يك صندوق شيشه‌اي كوچك پر از قبض. با اين كار پنج درصد از خريدتان را ريخته‌ايد توي قلكتان. موجودي قلك را هر ماه به اي‌ميلتان مي‌فرستند. كم‌كم زياد مي‌شود. بعد يك روز مي‌رويد چشمه، يك كتاب برمي‌داريد، قيمتش شش هزار تومان. چون ممكن است آن روز جيبتان كمي تنگ شده باشد، به صندوقدار مي‌گوييد «مي‌خوام از امتيازهام استفاده كنم.» بعد توي دفتر امتيازها را امضا مي‌كنيد و كتاب را مي‌زنيد زير بغل‌تان و مي‌رويد پي زندگي‌تان. مجاني.

شكم

از سر كار كه برمي‌گرديم، ذوق آشپزي دارم. از صبحش دو تا مجله‌ي آشپزي ورق زده‌ام و غذاي امشب را انتخاب كرده‌ام. توي ذهنم همه‌ي اجزاي غذا را گوش تا گوش بشقاب چيده‌ام. نقص ندارد. اما توي بشقاب واقعي پوست سيب‌زميني‌ها سياه شده و تويشان سفت است. لوبياها هم به اندازه‌ي كافي بخارپز نشده‌اند. فقط هويج و كدو وظيفه‌شان را به خوبي انجام داده‌اند.
ناراحتم. اشك توي چشم‌هام جمع شده. او به‌م روحيه مي‌دهد. مي‌گويد «اگر مدت پخت را اين‌قدر بيشتر مي‌كردي، كامل مي‌پخت. دفعه‌ي بعد.» من اما بيشتر از اينكه ناراحت غذاي نپخته‌ي امشب باشم، گرسنه‌ام.