۱۸ آبان ۱۳۹۰

تخم‌مرغ تموم شده و نمی‌تونم کوکوسبزی درست کنم.
هنگ کردم.

فردا دیر است

دارم به برنامه‌ی تازه برای روزهای زندگی فکر می‌کنم.
کار نوشتنکی احمقانه‌م رو تا آخر همین هفته باید تموم کنم. از فردا هر روز 7 صبح بیدار شم و یک ساعت وقت بذارم برای کارهای جذابِ شروع یک روز قشنگ: دست و صورتم رو بشورم، کتری رو آب کنم و بذارم روی گاز، در صورت امکان نون تازه بگیرم (یا بگیری)، کره و مربا و کره‌ی بادوم‌زمینی و شکلات صبحانه رو بچینم روی میز. وسایل کارم رو بذارم توی کیفم. لباس‌هامون رو بپوشیم. بعد صبحانه بخوریم ویخچالی‌ها رو بذاریم تو یخچال و شستنی‌ها رو بذاریم توی ظرفشویی و روشون آب ببندیم. بعد خوراکی‌های روزمون رو بذاریم تو کیف‌مون و بریم پی کارمون.
کارمون رو که به موقع و به اندازه انجام دادیم، برگردیم خونه.
تو خونه هم یه سری کار مهم دارم: کتاب دارم برای خوندن. درس هم هست که هر شب باید خونده بشه. شام باید درست بشه و البته یه سالاد جذاب و خوش‌مزه. خونه باید مرتب باشه (یا بشه). چای تا لحظه‌ی خواب باید آماده باشه با توت و شکلات و خرده‌خوراکی‌های شیرین. آجیل هم باید بخرم که قوی‌تر بشیم. یه شب‌هایی باید فیلم ببینیم. باید یعنی حتما و بی برو برگرد.
شب‌ها خوبه که به موقع بخوابیم تا صبح‌ها خوشحال و خندون بیدار بشیم.
فکر کنم همین لحظه برای شروع بد نباشه.