۱۹ دی ۱۳۸۸

بمیر

آب که عمق بگیرد، ماندن سخت می‌شود. می‌شود جان‌کندن؛ جان دادن. تو که آب تا مچ پاهایت هم نمی‌رسد، دهانت را ببند.

۱۶ دی ۱۳۸۸

بی‌نوایان

دربست گرفته بودم به مقصد خانه.
راننده‌ی جوان توی خیابان فلسطین راند و راند تا رسید به پشت چراغ انقلاب. آن طرف‌ها معمولاً یک آقای میان‌سال با ماسک و پای لنگان لنگ به دست شیشه‌ی ماشین ها را تمیز می‌کند. از دور دیدمش. همه با دست ردش می‌کردند تا رسید با پراید جلویی ما. راننده با دست اشاره کرد که شیشه‌ی جلویش را پاک کند. از ذوق مرد بی‌نوا من هم ذوق کردم. داشتم لنگان لنگان نگاهش می‌کردم که چشمم افتاد به چراغ سبز. پرایدی پایش را گذاشت روی گاز و رفت. بی‌نوا مرد هیچ‌چی نگفت و خیابان را بالا آمد. راننده‌ی جوان دستش را از شیشه بیرون برد و اسکناسی کف دستش گذاشت.
ـ خدا عمرت بده.
راننده همان‌طور که جلو را نگاه می‌کرد، گفت: «می‌گه بیا شیشه‌مو پاک کن، بعد گاز می‌ده، می‌ره...»