۲۴ مهر ۱۳۸۸

يك آن

اگر روزي باور كنم مادربزرگم ديگر زنده نيست، حالم خيلي بد مي‌شود.
گاهي كه توي خيابان، سر كلاس، بين صحبت‌ها، توي آلبوم عكس يا هر جاي روزمره‌ي ديگر ياد مادربزرگم مي‌افتم و آني ـ فقط آني ـ از ذهنم مي‌گذرد كه «مامان‌جون از پيش ما رفته»، آني بس تندتر از آنِ قبلي اشك مي‌دود توي چشم‌هايم تا مثل خون شتك بزند بيرون، بغض فشار مي‌آورد به گلويم و عنان از كف مي‌دهم.
ديروز توي اتوبوس نشسته بودم و داشتم به مامان‌جون كه قرار است در بله‌برون و عقد و عروسي‌مان شركت كند و كف بزند و كل بكشد و اشك شادي بريزد، فكر مي‌كردم. توي دلم قند آب مي‌شد. اما ذهنِ نامردم كم‌كم داشت مي‌رفت سراغ همان جمله‌ي هميشگي. آني اشكم ريخت روي گونه‌ام.

۲۲ مهر ۱۳۸۸

آمان آمان

كسي نمي‌تواند جاي كس ديگري را پر كند. زور نزنيد لطفاً. حرصم مي‌گيرد. همه‌ش بغض مي‌كنم از دست اين كارهايتان. چرا اين‌قدر زنگ مي‌زنيد؟ رفته‌اند كه رفته‌اند؛ چرا اين قدر فشار مي آوريد تا لطفش را جبران كنيد؟ مي آيد ديگر، مي‌آيد. همين فردا، پس‌فردا... همين پس‌اون‌فردا يا فرداترش. مي آيد همين روزها.

دَس دَسي

توي تاكسي پشت سر راننده نشسته‌اي و به همه‌ي ناگاه‌هايي فكر مي‌كني كه توي فكر هستي و دست هرزه‌اي مي‌آيد كه خون كثيف به سرانگشتانش جهيده؛ مي‌جنبد و خنج مي‌كشد و چنگ مي‌اندازد و... ، و تو نه جيغ مي‌كشي و نه چنگ مي‌زني، فقط به سختي مي‌گويي «دستتو جمع كن.»
امروز همان‌طور كه پشت سر راننده نشسته‌اي، حركت‌هايي نرم روي كمرت ـ از روي مانتو، در فاصله‌ي كمربند و پيراهنت كه بالا رفته ـ حس ميكني. انگشت‌ها را يكي يكي مي‌فهمي؛ نرم از هم باز مي‌شوند و دوباره مشت مي‌شوند. چشم‌هايت را مي‌بندي و كيف مي‌كني و همان‌طور كه قند توي دلت آب مي‌شود، نرم‌نرمك لبخند مي‌زني.
دارد شير مي‌خورد.
كاري به اين نداري كه هميشه متنفري كسي جلوي تو و بقيه لباس‌هايش را شخم بزند و سينه‌ي بزرگش را در دهان كوچك نوزادش بچپاند؛ فقط دلت مي‌خواهد به اين زودي‌ها خوابش نبرد يا مادر سينه‌اش را عوض نكند. حتي از فكرت مي‌گذرد كه اگر خواب رفت، انگولكش كني تا بيدار شود. دوست داري بيشتر قلقلكت بدهد.
دعا مي‌كني ترافيك بيشتر شود تا حالا حالاها به آخر خط نرسيد.