توي تاكسي پشت سر راننده نشستهاي و به همهي ناگاههايي فكر ميكني كه توي فكر هستي و دست هرزهاي ميآيد كه خون كثيف به سرانگشتانش جهيده؛ ميجنبد و خنج ميكشد و چنگ مياندازد و... ، و تو نه جيغ ميكشي و نه چنگ ميزني، فقط به سختي ميگويي «دستتو جمع كن.»
امروز همانطور كه پشت سر راننده نشستهاي، حركتهايي نرم روي كمرت ـ از روي مانتو، در فاصلهي كمربند و پيراهنت كه بالا رفته ـ حس ميكني. انگشتها را يكي يكي ميفهمي؛ نرم از هم باز ميشوند و دوباره مشت ميشوند. چشمهايت را ميبندي و كيف ميكني و همانطور كه قند توي دلت آب ميشود، نرمنرمك لبخند ميزني.
دارد شير ميخورد.
كاري به اين نداري كه هميشه متنفري كسي جلوي تو و بقيه لباسهايش را شخم بزند و سينهي بزرگش را در دهان كوچك نوزادش بچپاند؛ فقط دلت ميخواهد به اين زوديها خوابش نبرد يا مادر سينهاش را عوض نكند. حتي از فكرت ميگذرد كه اگر خواب رفت، انگولكش كني تا بيدار شود. دوست داري بيشتر قلقلكت بدهد.
دعا ميكني ترافيك بيشتر شود تا حالا حالاها به آخر خط نرسيد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر