تویی که امروز به خیال خودت به جایی رسیدهای که جواب سلام و احوالپرسی مرا دادن به زیر میکشدت، از لطف بیشاعبهی من است که خیالاتت اینطور پرورش یافته و بیمحابا به در و دیوار میکوبد. پیش خودت چه فکری میکنی؟! اصلا فکر میکنی یا دیگر فرصت این را هم نداری؟ من که میدانم؛ حال میکنی از اینکه ملت ر به ر بهت پیشنهاد کار میدهند و تو هم عین بنز چرندیات سر هم میکنی و تحویلشان میدهی و آنهای از همهچیز بیخبر هم یکجور دیگر حال میکنند که کارشان راه افتاده و... این وسط فقط من میدانم که چرندیات تو نه نقطه-ویرگول و نقطه و علامت تعجب بهجا دارد، نه محتوای بهجا. من میدانم که تو حتی خودت هم خبر نداری که توی دو صفحهی متوالی، مطالبت را با یک اصطلاح دم دستی شروع کردهای و این اتفاق را آنها میگذارند به حساب ذوقت، خودت که اصلا خبر نداری، و فقط من خبر دارم که تو همیشه از هر چه که مینویسی، بیخبری. فقط مینویسی. نوشتههایت با دو سال قبل هیچ فرقی ندارند. پر از کلیشهای. اصلا زرد شدهای؛ خودت هم خبر نداری.
اگر من استپ نمیزدم که الآن وضع این نبود؛ نه وضع تو، نه وضع آنها. تو سلیقهی مخاطب را هم خشکاندهای. کلمهی جدید نداری. من هم ندارم. من به دلیلی، تو به نادلیلی.
من دوباره شروع میکنم. آن وقت باز هم گذر پوست به دباغخانه میافتد و سلامی میکند و جواب سلامی...