۲۴ مهر ۱۳۸۸

يك آن

اگر روزي باور كنم مادربزرگم ديگر زنده نيست، حالم خيلي بد مي‌شود.
گاهي كه توي خيابان، سر كلاس، بين صحبت‌ها، توي آلبوم عكس يا هر جاي روزمره‌ي ديگر ياد مادربزرگم مي‌افتم و آني ـ فقط آني ـ از ذهنم مي‌گذرد كه «مامان‌جون از پيش ما رفته»، آني بس تندتر از آنِ قبلي اشك مي‌دود توي چشم‌هايم تا مثل خون شتك بزند بيرون، بغض فشار مي‌آورد به گلويم و عنان از كف مي‌دهم.
ديروز توي اتوبوس نشسته بودم و داشتم به مامان‌جون كه قرار است در بله‌برون و عقد و عروسي‌مان شركت كند و كف بزند و كل بكشد و اشك شادي بريزد، فكر مي‌كردم. توي دلم قند آب مي‌شد. اما ذهنِ نامردم كم‌كم داشت مي‌رفت سراغ همان جمله‌ي هميشگي. آني اشكم ريخت روي گونه‌ام.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر