از سر كار كه برميگرديم، ذوق آشپزي دارم. از صبحش دو تا مجلهي آشپزي ورق زدهام و غذاي امشب را انتخاب كردهام. توي ذهنم همهي اجزاي غذا را گوش تا گوش بشقاب چيدهام. نقص ندارد. اما توي بشقاب واقعي پوست سيبزمينيها سياه شده و تويشان سفت است. لوبياها هم به اندازهي كافي بخارپز نشدهاند. فقط هويج و كدو وظيفهشان را به خوبي انجام دادهاند.
ناراحتم. اشك توي چشمهام جمع شده. او بهم روحيه ميدهد. ميگويد «اگر مدت پخت را اينقدر بيشتر ميكردي، كامل ميپخت. دفعهي بعد.» من اما بيشتر از اينكه ناراحت غذاي نپختهي امشب باشم، گرسنهام.
ناراحتم. اشك توي چشمهام جمع شده. او بهم روحيه ميدهد. ميگويد «اگر مدت پخت را اينقدر بيشتر ميكردي، كامل ميپخت. دفعهي بعد.» من اما بيشتر از اينكه ناراحت غذاي نپختهي امشب باشم، گرسنهام.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر