میخواستم بروم «اگر». خودم را رساندم هفتتیر تا چارصد تومان بدهم و با خطیهای هفتتیر ـ انفلاب بروم آن حوالی. هوا ابری و تیره بود. عینک آفتابیام را دادم بالای سرم و ایستادم توی صف. گذشت؛ پنج و ده و پانزده دقیقه. یک تاکسی هم نیامد. آمد ها، اما طمع پانصدی نگذاشت توی خط، مسافر بزند. سربهزیر از صف خارج شدم و پریدم میان مسافران آواره. تاکسیها کمتر میشدند و مسافرها زیادتر. هیچکس هم مسیرش انقلاب نبود. اینجا هم دقایقی چند گذشت تا یک پیکان سفید آمد و چاهار نفر سوار شدیم. تا آمدبم مانتو و کتمان را از زیر همدیگر بیرون بکشیم، پیکان پیچید توی ایرانشهر. «آه... دیگر به شانزده آذر نخواهم رسید.» خیابان را تا انتها رفت و رسید به ترافیک میدان فردوسی، که غرغر آقای سمت چپیام شروع شد. راست هم میگفت که طریق هقتتیر به انقلاب از ولیعصر و بلوار کشاورز میگذرد. یکی او گفت و یکی راننده، تا سر و صدایشان بالا رفت. من و خانم دست راستی هم یک به هم نگاه میکردیم و یک نگاه به ترافیک دور و بر. اینجا بود که شهرزاد قصهگو (از نوع مذکر) از صندلی جلو رخ نشان داد و داستانش را اینطور شروع کرد:
«من از شما دنیادیدهتر ام و از کارهای همین دنیا یاد گرفتم موقع افتادن تو مسیرهای ناخواسته، فقط صبر کنم...» و برای عبرت حضار قصهی جا ماندن از اتوبوس و تصادف کامیون با اتوبوس و کشته شدن همهی مسافران و جانبهدربردن خودش را تعریف کرد. جذاب هم تعریف کرد. عمدی بود به گمانم. میخواست طرفین دعوا را جذب خودش کند تا سانحهی مشابه برای پیکان اتفاق نبفتد. داستانش که روبهروی سینما بهمن تمام شد، آقای سمت چپی بسیار از او تشکر کرد و کرایه را به راننده داد و گفت «ولی من هنوز هم میگم از اون مسیر زودتر میرسیدیم.»
«من از شما دنیادیدهتر ام و از کارهای همین دنیا یاد گرفتم موقع افتادن تو مسیرهای ناخواسته، فقط صبر کنم...» و برای عبرت حضار قصهی جا ماندن از اتوبوس و تصادف کامیون با اتوبوس و کشته شدن همهی مسافران و جانبهدربردن خودش را تعریف کرد. جذاب هم تعریف کرد. عمدی بود به گمانم. میخواست طرفین دعوا را جذب خودش کند تا سانحهی مشابه برای پیکان اتفاق نبفتد. داستانش که روبهروی سینما بهمن تمام شد، آقای سمت چپی بسیار از او تشکر کرد و کرایه را به راننده داد و گفت «ولی من هنوز هم میگم از اون مسیر زودتر میرسیدیم.»
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر