۱۹ دی ۱۳۸۸

بمیر

آب که عمق بگیرد، ماندن سخت می‌شود. می‌شود جان‌کندن؛ جان دادن. تو که آب تا مچ پاهایت هم نمی‌رسد، دهانت را ببند.

۱۶ دی ۱۳۸۸

بی‌نوایان

دربست گرفته بودم به مقصد خانه.
راننده‌ی جوان توی خیابان فلسطین راند و راند تا رسید به پشت چراغ انقلاب. آن طرف‌ها معمولاً یک آقای میان‌سال با ماسک و پای لنگان لنگ به دست شیشه‌ی ماشین ها را تمیز می‌کند. از دور دیدمش. همه با دست ردش می‌کردند تا رسید با پراید جلویی ما. راننده با دست اشاره کرد که شیشه‌ی جلویش را پاک کند. از ذوق مرد بی‌نوا من هم ذوق کردم. داشتم لنگان لنگان نگاهش می‌کردم که چشمم افتاد به چراغ سبز. پرایدی پایش را گذاشت روی گاز و رفت. بی‌نوا مرد هیچ‌چی نگفت و خیابان را بالا آمد. راننده‌ی جوان دستش را از شیشه بیرون برد و اسکناسی کف دستش گذاشت.
ـ خدا عمرت بده.
راننده همان‌طور که جلو را نگاه می‌کرد، گفت: «می‌گه بیا شیشه‌مو پاک کن، بعد گاز می‌ده، می‌ره...»

۰۸ دی ۱۳۸۸

خیال نکن که «چیز» ای!

تویی که امروز به خیال خودت به جایی رسیده‌ای که جواب سلام و احوالپرسی مرا دادن به زیر می‌کشدت، از لطف بی‌شاعبه‌ی من است که خیالاتت این‌طور پرورش یافته و بی‌محابا به در و دیوار می‌کوبد. پیش خودت چه فکری می‌کنی؟! اصلا فکر می‌کنی یا دیگر فرصت این را هم نداری؟ من که می‌دانم؛ حال می‌کنی از این‌که ملت ر به ر به‌ت پیشنهاد کار می‌دهند و تو هم عین بنز چرندیات سر هم می‌کنی و تحویلشان می‌دهی و آن‌های از همه‌چیز بی‌خبر هم یک‌جور دیگر حال می‌کنند که کارشان راه افتاده و... این وسط فقط من می‌دانم که چرندیات تو نه نقطه-ویرگول و نقطه و علامت تعجب به‌جا دارد، نه محتوای به‌جا. من می‌دانم که تو حتی خودت هم خبر نداری که توی دو صفحه‌ی متوالی، مطالبت را با یک اصطلاح دم دستی شروع کرده‌ای و این اتفاق را آن‌ها می‌گذارند به حساب ذوقت، خودت که اصلا خبر نداری، و فقط من خبر دارم که تو همیشه از هر چه که می‌نویسی، بی‌خبری. فقط می‌نویسی. نوشته‌هایت با دو سال قبل هیچ فرقی ندارند. پر از کلیشه‌ای. اصلا زرد شده‌ای؛ خودت هم خبر نداری.

اگر من استپ نمی‌زدم که الآن وضع این نبود؛ نه وضع تو، نه وضع آن‌ها. تو سلیقه‌ی مخاطب را هم خشکانده‌ای. کلمه‌ی جدید نداری. من هم ندارم. من به دلیلی، تو به نادلیلی.

من دوباره شروع می‌کنم. آن وقت باز هم گذر پوست به دباغ‌خانه می‌افتد و سلامی می‌کند و جواب سلامی...

۲۶ آبان ۱۳۸۸

بياموزيم

خيلي از ما وقتي اسم چيزي را نمي‌دانيم، به‌ش مي‌گوييم «چيستولٓک».
تازگي‌ها فهميده‌ام «چيستولک» از ترکيب «چيست» + «تول» يا همان tool + « ٓ ک» تشکيل شده‌اند که معناي دقيقش مي‌شود «چيست اين ابزار کوچک؟».

۲۴ مهر ۱۳۸۸

يك آن

اگر روزي باور كنم مادربزرگم ديگر زنده نيست، حالم خيلي بد مي‌شود.
گاهي كه توي خيابان، سر كلاس، بين صحبت‌ها، توي آلبوم عكس يا هر جاي روزمره‌ي ديگر ياد مادربزرگم مي‌افتم و آني ـ فقط آني ـ از ذهنم مي‌گذرد كه «مامان‌جون از پيش ما رفته»، آني بس تندتر از آنِ قبلي اشك مي‌دود توي چشم‌هايم تا مثل خون شتك بزند بيرون، بغض فشار مي‌آورد به گلويم و عنان از كف مي‌دهم.
ديروز توي اتوبوس نشسته بودم و داشتم به مامان‌جون كه قرار است در بله‌برون و عقد و عروسي‌مان شركت كند و كف بزند و كل بكشد و اشك شادي بريزد، فكر مي‌كردم. توي دلم قند آب مي‌شد. اما ذهنِ نامردم كم‌كم داشت مي‌رفت سراغ همان جمله‌ي هميشگي. آني اشكم ريخت روي گونه‌ام.

۲۲ مهر ۱۳۸۸

آمان آمان

كسي نمي‌تواند جاي كس ديگري را پر كند. زور نزنيد لطفاً. حرصم مي‌گيرد. همه‌ش بغض مي‌كنم از دست اين كارهايتان. چرا اين‌قدر زنگ مي‌زنيد؟ رفته‌اند كه رفته‌اند؛ چرا اين قدر فشار مي آوريد تا لطفش را جبران كنيد؟ مي آيد ديگر، مي‌آيد. همين فردا، پس‌فردا... همين پس‌اون‌فردا يا فرداترش. مي آيد همين روزها.

دَس دَسي

توي تاكسي پشت سر راننده نشسته‌اي و به همه‌ي ناگاه‌هايي فكر مي‌كني كه توي فكر هستي و دست هرزه‌اي مي‌آيد كه خون كثيف به سرانگشتانش جهيده؛ مي‌جنبد و خنج مي‌كشد و چنگ مي‌اندازد و... ، و تو نه جيغ مي‌كشي و نه چنگ مي‌زني، فقط به سختي مي‌گويي «دستتو جمع كن.»
امروز همان‌طور كه پشت سر راننده نشسته‌اي، حركت‌هايي نرم روي كمرت ـ از روي مانتو، در فاصله‌ي كمربند و پيراهنت كه بالا رفته ـ حس ميكني. انگشت‌ها را يكي يكي مي‌فهمي؛ نرم از هم باز مي‌شوند و دوباره مشت مي‌شوند. چشم‌هايت را مي‌بندي و كيف مي‌كني و همان‌طور كه قند توي دلت آب مي‌شود، نرم‌نرمك لبخند مي‌زني.
دارد شير مي‌خورد.
كاري به اين نداري كه هميشه متنفري كسي جلوي تو و بقيه لباس‌هايش را شخم بزند و سينه‌ي بزرگش را در دهان كوچك نوزادش بچپاند؛ فقط دلت مي‌خواهد به اين زودي‌ها خوابش نبرد يا مادر سينه‌اش را عوض نكند. حتي از فكرت مي‌گذرد كه اگر خواب رفت، انگولكش كني تا بيدار شود. دوست داري بيشتر قلقلكت بدهد.
دعا مي‌كني ترافيك بيشتر شود تا حالا حالاها به آخر خط نرسيد.