وقتی سوار اتوبوس شدم، راه نیفتاد. راننده انگار مسافری دیده بود که از دور میآید. جایی عقب اتوبوس پیدا کردم و پشت به جلوی اتوبوس نشستم. هنوز دو سه صندلی خالی بود. از پشت سرم صدای سوارشدن عدهای آمد که ندیده، تصویر تکراریشان جلوی چشمم آمد. سروصداها نزدیک و نزدیکتر شد تا بالأخره یکی از خانمها (که چند ثانیه بعد فهمیدم مادر بچههاست) با ردشدن از روی هیبت نهچندان درشت من خودش را روی صندلی کناریام انداخت و رو به دخترهای قد و نیمقدش کرد که: «بشین فلانی. بشین اونجا. بهمانی، بتمرگ دیگه بچه.» صندلیهای خالی و فضاهای خالی قسمت زنانه همه به سرعت پر شدند. مادر بچهها بعد از اینکه چادرش را از زیرش بیرون کشید و صاف کرد و انداخت سرش، بطری آب و لیوانی از کیفش درآورد و یکی یکی به بچهها آب داد. بعد انگار یاد بچهای که در خانه مانده بود افتاد و موبایلش را درآورد: «بچهها! بچهها! موبایل من خاموش شده چرا؟» همهی اینها را با لهجهی عجیبی میگفت که نمیفهمیدم مال کجاست. موبایلش که روشن شد، شمارهای گرفت و همینطور که گوشی را دم گوشش میگذاشت به من سقلمهای زد که: «شانزهلیزه چهقدر گرونه! داریم میریم برلن. اونجا جنس ارزونتر پیدا میشه؟» زیر لب گفتم: «اونجا هم مثل همین جاست...» ولی او اصلا جواب مرا نشنید. انگار فقط میخواست معاشرتی کرده باشد و بس. از حرفهایش فهمیدم که با دختر کوچکش صحبت میکند. مکالمه که تمام شد، رو به بچههایش که در سرتاسر قسمت زنانه پخش بودند کرد و گفت: «فلانی میگه رژ لبم صورتیه، لباس عروس صورتی برام بخرید.» و قاه قاه خندیدند. همانجور خندهکنان از خانمی که روبهرویش نشسته بود پرسید: «خانوووم؟... ایستگاه برلن بلدی کجاست؟» هدفون در گوش خانوم بود و چندان میلی هم نداشت هدفون را از گوشش درآورد و جواب مادر بچهها را بدهد. مادر بچهها که از خانوم قطع امید کرده بود، رو به من گفت:«کَره انگار! داره آهنگ گوش میده.» من هم همانطور که سرم پایین بود گفتم: «من بلدم. دو تا ایستگاه مونده هنوز.» انگار تازه متوجه چهرهی من شده باشد، با صدای بلند یکی از دخترهایش را صدا کرد و گفت: «اِ... ببین این خانوم چهقدر شبیه نرگسه!» دخترش پرسید: «کدوم نرگس؟ نرگسِ محمود؟»
- نه بابا... نرگسِ تیمور!
- هاااا... تیمور! مِیمون! شبیه دختر مِیمونه! یادته وقتی میرفتیم خونهشون، اومدنی همه میپرسیدن رفته بودید خونهی میمون؟!
من هم فیض میبردم از اینکه مادر و دختر اصرار دارند که من شبیه دختر میمونام! میمون یا همان تیمور یکی از آقاهای فامیلشان بود.
شکر خدا اتوبوس زود به ایستگاه استانبول رسید و دوستان پیاده شدند و آرامش دوباره به اتوبوس برگشت.