۲۴ دی ۱۳۸۸
۲۳ دی ۱۳۸۸
آغشتهی منی
معشوق جان به بهار آغشته منی
که موهای خیست را خدایان
بر سینه ام می ریزند و مرا خواب می کنند
یک روزَمی که روی شانه تو خواب می بَرَدم
معشوق جان به بهار آغشته منی
تو شانه بزن
با بوسه هایم تُک می زدم من دستهای تو را
من دست های تو را در چینه دانم مخفی نگاه داشتم
تو در گلوی من مخفی شدی
صبحانه پنهانی منی
وقتی که نیستی
من چشمهای تو را هم در چینه دانم مخفی نگاه داشتم
نحرم کنند اگر همه می بینند
که تو نگاه گلوگاه پنهانی منی
آواز من از سینه ام که بر می خیزد
از چینه دانم قوت می گیرد
می خوانم می خوانم می خوانم
تو خواندن منی
باران که می وزد سوی چشمانم
باران که می وزد
باران که می وزد
تو شانه بزن
باران که می
یک لحظه من خودم را گم می کنم
نمی بینمم
اگر تو مرا نبینی
من کیستم که ببینمم
من نیستم که ببینم
نمی بینمم معشوق جان به بهار آغشته منی
اگرمرا نبینی
من هم نمی بینمم
آهو که عور روی سینه من می افتد
آهو که عور
آهو که عور
آهو که عور
او او که آ
او او تو شانه بزن
و بعد شیر آب را می افشاند بر ریش من
و عور روی سینه من
او او می افتد
و شیر می خورد
می گوید تو شیر بیشه بارانی منی
منی
و می افتد
افتادنی که مرا می افتد
هنگامه منی
هنگامه منی که مرا می افتدآغشته منی
بهار آغشته منی معشوق جان به
تو شانه بزن
اگر تو مرا نخوابانی
من هم نمی خوابانمم
می خوانم می خوانم می خوانم
اگر تو مرا نخوابانی
من هم نمی خوابانمم
می خوانم خونم را بلند می کنم زگلوگاهم
می خوانم
خونم را مثل آوازی
می خوانم
نحرم کنند اگر همه می بینند که تو
نگاه گلوگاه پنهانی منی
اگر تو مرا نبینی
اگر تو مرا نخوابانی
من هم نمی بینمم
من هم نمی خوابانمم
زانو بزن بر سینه ام
تو شانه بزن
پاهای تو
چون فرق بازکرده از سر دیواریِ به درون برگشته
بر سینه ام
تو شانه بزن
زانو… من پشت پاشنه هایت را چون میوه دوقلو
می بوسم
می بوسم
هر پایت را در رختخواب عشق جداگانه
می خوابانمت
بیدار می شوی
می خوابانمت ببین آری
ببین تو مرا
ببین تا ته ببین
زیرا تو اگر مرا نبینی
من هم نمی بینمم
با گفته ات ای نگاه برگشتهی به درون
به درون برگشته
تا ته ببین
تو شانه بزن
اگر تو مرا نخوابانی
من هم نمی خوابانمم
نمی بینمم
تو شانه بزن
زانو
من هیچگاه نمی خوابم
از هوش می روم
دیروز رفته بودم
امروز هم از هوش می روم
افتادنی که مرا می افتد
هنگامه منی که می افتد
معشوق جان به بهار آغشته منی
منی منی منی
که مرا می افتد من می روم
از هوش می
منی
اگر تو مرا
تو شانه بزن
زانو
منی
از هوش می...؛
دیر و دور
هماتاقی پیدا کردهای؟ گشادی از خود توست؟ توهمی بیش نیست؟ ...
-
فقط بلدی گوشهای کز کنی و غصه ببندی به خیکت؟
برو گمشو.
خودکار ناطق
۱۹ دی ۱۳۸۸
بمیر
۱۶ دی ۱۳۸۸
بینوایان
رانندهی جوان توی خیابان فلسطین راند و راند تا رسید به پشت چراغ انقلاب. آن طرفها معمولاً یک آقای میانسال با ماسک و پای لنگان لنگ به دست شیشهی ماشین ها را تمیز میکند. از دور دیدمش. همه با دست ردش میکردند تا رسید با پراید جلویی ما. راننده با دست اشاره کرد که شیشهی جلویش را پاک کند. از ذوق مرد بینوا من هم ذوق کردم. داشتم لنگان لنگان نگاهش میکردم که چشمم افتاد به چراغ سبز. پرایدی پایش را گذاشت روی گاز و رفت. بینوا مرد هیچچی نگفت و خیابان را بالا آمد. رانندهی جوان دستش را از شیشه بیرون برد و اسکناسی کف دستش گذاشت.
ـ خدا عمرت بده.
راننده همانطور که جلو را نگاه میکرد، گفت: «میگه بیا شیشهمو پاک کن، بعد گاز میده، میره...»