۲۳ دی ۱۳۸۸

خودگردی

توی گوگل سرچ می‌کنم خودم را
می‌خوانم خودم را
...
تازه کامنت هم می‌گذارم.

دیر و دور

تنگت آمده.
هم‌اتاقی پیدا کرده‌ای؟ گشادی از خود توست؟ توهمی بیش نیست؟ ...
-
فقط بلدی گوشه‌ای کز کنی و غصه ببندی به خیکت؟
برو گم‌شو.
یک بار خواب دیدن تو، به تمام عمر می‌ارزد.

خودکار ناطق

خودکار آبی بیک‌ام را جا گذاشته‌ام یا کشش رفته‌اند، نمی‌دانم. فقط می‌دانم هم‌آن بود که به من می گفت چه بنویسم.
فریاد زده‌ام، گلویم درد می‌کند.

۱۹ دی ۱۳۸۸

بمیر

آب که عمق بگیرد، ماندن سخت می‌شود. می‌شود جان‌کندن؛ جان دادن. تو که آب تا مچ پاهایت هم نمی‌رسد، دهانت را ببند.

۱۶ دی ۱۳۸۸

بی‌نوایان

دربست گرفته بودم به مقصد خانه.
راننده‌ی جوان توی خیابان فلسطین راند و راند تا رسید به پشت چراغ انقلاب. آن طرف‌ها معمولاً یک آقای میان‌سال با ماسک و پای لنگان لنگ به دست شیشه‌ی ماشین ها را تمیز می‌کند. از دور دیدمش. همه با دست ردش می‌کردند تا رسید با پراید جلویی ما. راننده با دست اشاره کرد که شیشه‌ی جلویش را پاک کند. از ذوق مرد بی‌نوا من هم ذوق کردم. داشتم لنگان لنگان نگاهش می‌کردم که چشمم افتاد به چراغ سبز. پرایدی پایش را گذاشت روی گاز و رفت. بی‌نوا مرد هیچ‌چی نگفت و خیابان را بالا آمد. راننده‌ی جوان دستش را از شیشه بیرون برد و اسکناسی کف دستش گذاشت.
ـ خدا عمرت بده.
راننده همان‌طور که جلو را نگاه می‌کرد، گفت: «می‌گه بیا شیشه‌مو پاک کن، بعد گاز می‌ده، می‌ره...»

۰۸ دی ۱۳۸۸

خیال نکن که «چیز» ای!

تویی که امروز به خیال خودت به جایی رسیده‌ای که جواب سلام و احوالپرسی مرا دادن به زیر می‌کشدت، از لطف بی‌شاعبه‌ی من است که خیالاتت این‌طور پرورش یافته و بی‌محابا به در و دیوار می‌کوبد. پیش خودت چه فکری می‌کنی؟! اصلا فکر می‌کنی یا دیگر فرصت این را هم نداری؟ من که می‌دانم؛ حال می‌کنی از این‌که ملت ر به ر به‌ت پیشنهاد کار می‌دهند و تو هم عین بنز چرندیات سر هم می‌کنی و تحویلشان می‌دهی و آن‌های از همه‌چیز بی‌خبر هم یک‌جور دیگر حال می‌کنند که کارشان راه افتاده و... این وسط فقط من می‌دانم که چرندیات تو نه نقطه-ویرگول و نقطه و علامت تعجب به‌جا دارد، نه محتوای به‌جا. من می‌دانم که تو حتی خودت هم خبر نداری که توی دو صفحه‌ی متوالی، مطالبت را با یک اصطلاح دم دستی شروع کرده‌ای و این اتفاق را آن‌ها می‌گذارند به حساب ذوقت، خودت که اصلا خبر نداری، و فقط من خبر دارم که تو همیشه از هر چه که می‌نویسی، بی‌خبری. فقط می‌نویسی. نوشته‌هایت با دو سال قبل هیچ فرقی ندارند. پر از کلیشه‌ای. اصلا زرد شده‌ای؛ خودت هم خبر نداری.

اگر من استپ نمی‌زدم که الآن وضع این نبود؛ نه وضع تو، نه وضع آن‌ها. تو سلیقه‌ی مخاطب را هم خشکانده‌ای. کلمه‌ی جدید نداری. من هم ندارم. من به دلیلی، تو به نادلیلی.

من دوباره شروع می‌کنم. آن وقت باز هم گذر پوست به دباغ‌خانه می‌افتد و سلامی می‌کند و جواب سلامی...

۲۶ آبان ۱۳۸۸

بياموزيم

خيلي از ما وقتي اسم چيزي را نمي‌دانيم، به‌ش مي‌گوييم «چيستولٓک».
تازگي‌ها فهميده‌ام «چيستولک» از ترکيب «چيست» + «تول» يا همان tool + « ٓ ک» تشکيل شده‌اند که معناي دقيقش مي‌شود «چيست اين ابزار کوچک؟».