۳۰ شهریور ۱۳۸۹

شكم

از سر كار كه برمي‌گرديم، ذوق آشپزي دارم. از صبحش دو تا مجله‌ي آشپزي ورق زده‌ام و غذاي امشب را انتخاب كرده‌ام. توي ذهنم همه‌ي اجزاي غذا را گوش تا گوش بشقاب چيده‌ام. نقص ندارد. اما توي بشقاب واقعي پوست سيب‌زميني‌ها سياه شده و تويشان سفت است. لوبياها هم به اندازه‌ي كافي بخارپز نشده‌اند. فقط هويج و كدو وظيفه‌شان را به خوبي انجام داده‌اند.
ناراحتم. اشك توي چشم‌هام جمع شده. او به‌م روحيه مي‌دهد. مي‌گويد «اگر مدت پخت را اين‌قدر بيشتر مي‌كردي، كامل مي‌پخت. دفعه‌ي بعد.» من اما بيشتر از اينكه ناراحت غذاي نپخته‌ي امشب باشم، گرسنه‌ام.

۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۹

میهن

خیلی وقت است ننوشته‌ام. باید دوباره شروع کنم. هر چه پیش آید، آید دیگه...
مثلا از فالوده‌ای که دیشب خوردی بنویسم یا از بستنی ـ فالوده‌ی میهن که محصول جدید است و خوردنش آسانتر از فالوده با قاشق. تازه دست‌های آدم نوچ هم نمی‌شود. از همین‌ها باید بنویسم. یعنی از همین‌ها بنویسم بهتر است. از این چیزهای ساده و دم‌دستی چیزهای بهتری درمی‌آید. لذت در همین‌هاست.
می‌نویسم. از فالوده‌های زندگی می‌نویسم.

۳۰ دی ۱۳۸۸

hOme

جایی که دوستش دارم اگر شلوغ شود، دیگر دوستش ندارم. معذب می‌شوم. ناراحت می‌شوم. می‌روم خانه. می‌نشینم پشت کامپیوتر. می‌نویسم. این‌طوری عذابم کمتر می‌شود.
خانه‌ام را نمی گذارم کسی شلوغ کند. راه نمی‌دهم، مگر برای دقایقی جهت تازه شدن دیدارها. خانه‌ام را بیشتر از همه‌جا دوست دارم. ناراحت اگر بشوم، بروم کجا؟

۲۳ دی ۱۳۸۸

آغشته‌ی منی

معشوق جان به بهار آغشته منی

که موهای خیست را خدایان
بر سینه ام می ریزند و مرا خواب می کنند

یک روزَمی که روی شانه تو خواب می بَرَدم
معشوق جان به بهار آغشته منی
تو شانه بزن
با بوسه هایم تُک می زدم من دستهای تو را
من دست های تو را در چینه دانم مخفی نگاه داشتم
تو در گلوی من مخفی شدی
صبحانه پنهانی منی
وقتی که نیستی
من چشمهای تو را هم در چینه دانم مخفی نگاه داشتم
نحرم کنند اگر همه می بینند
که تو نگاه گلوگاه پنهانی منی
آواز من از سینه ام که بر می خیزد
از چینه دانم قوت می گیرد
می خوانم می خوانم می خوانم
تو خواندن منی

باران که می وزد سوی چشمانم
باران که می وزد
باران که می وزد
تو شانه بزن
باران که می
یک لحظه من خودم را گم می کنم
نمی بینمم
اگر تو مرا نبینی
من کیستم که ببینمم
من نیستم که ببینم
نمی بینمم معشوق جان به بهار آغشته منی
اگرمرا نبینی
من هم نمی بینمم

آهو که عور روی سینه من می افتد
آهو که عور
آهو که عور
آهو که عور
او او که آ
او او تو شانه بزن
و بعد شیر آب را می افشاند بر ریش من
و عور روی سینه من
او او می افتد
و شیر می خورد
می گوید تو شیر بیشه بارانی منی
منی
و می افتد
افتادنی که مرا می افتد
هنگامه منی
هنگامه منی که مرا می افتدآغشته منی
بهار آغشته منی معشوق جان به
تو شانه بزن
اگر تو مرا نخوابانی
من هم نمی خوابانمم
می خوانم می خوانم می خوانم
اگر تو مرا نخوابانی
من هم نمی خوابانمم
می خوانم خونم را بلند می کنم زگلوگاهم
می خوانم
خونم را مثل آوازی
می خوانم
نحرم کنند اگر همه می بینند که تو
نگاه گلوگاه پنهانی منی

اگر تو مرا نبینی
اگر تو مرا نخوابانی
من هم نمی بینمم
من هم نمی خوابانمم
زانو بزن بر سینه ام
تو شانه بزن

پاهای تو
چون فرق بازکرده از سر دیوار‌یِ به درون برگشته
بر سینه ام
تو شانه بزن
زانو… من پشت پاشنه هایت را چون میوه دوقلو
می بوسم
می بوسم
هر پایت را در رختخواب عشق جداگانه
می خوابانمت
بیدار می شوی
می خوابانمت ببین آری
ببین تو مرا
ببین تا ته ببین
زیرا تو اگر مرا نبینی
من هم نمی بینمم
با گفته ات ای نگاه برگشته‌ی به درون
به درون برگشته
تا ته ببین
تو شانه بزن

اگر تو مرا نخوابانی
من هم نمی خوابانمم
نمی بینمم
تو شانه بزن
زانو
من هیچگاه نمی خوابم
از هوش می روم
دیروز رفته بودم
امروز هم از هوش می روم

افتادنی که مرا می افتد
هنگامه منی که می افتد
معشوق جان به بهار آغشته منی
منی منی منی
که مرا می افتد من می روم
از هوش می
منی
اگر تو مرا
تو شانه بزن
زانو
منی
از هوش می...؛

گس

آب نبات توی دهان، مثل مهمان ناخوانده است.

خودگردی

توی گوگل سرچ می‌کنم خودم را
می‌خوانم خودم را
...
تازه کامنت هم می‌گذارم.

دیر و دور

تنگت آمده.
هم‌اتاقی پیدا کرده‌ای؟ گشادی از خود توست؟ توهمی بیش نیست؟ ...
-
فقط بلدی گوشه‌ای کز کنی و غصه ببندی به خیکت؟
برو گم‌شو.
یک بار خواب دیدن تو، به تمام عمر می‌ارزد.